تاکی گناه...؟

  • خانه 
  • عشق به این مگن ای کسانی که در خواب  غفلت هستید بیدار شود عمر می گذرد چند لحظه سکوت مناجات 
  • تماس  
  • ورود 

داستان واقعی

08 دی 1402 توسط بهجت اسلامي
سه روز پیش رفتم تو مغازه ی لوازم جانبی موبایل و اینجور چیزها  بعد یه کابل شارژر هم میخواستم اومدم حساب کنم دیدم منشیش خیلی خیلی بی حجابه … خیلی داغون  به آقای صاحب مغازه آروم گفتم آقا میشه بگید خانوم محترم حجابشون رو رعایت کنند… بیشتر »
 نظر دهید »

رسم زیبای بازاریان قدیم

08 دی 1402 توسط بهجت اسلامي
رسم بازاریان قدیم بر این بود که اول صبح وقتی دکان را باز می کردند، کرسی کوچکی را بیرون مغازه می‌گذاشتند  اولین مشتری که می‌آمد جنس به او می‌فروخت و بلافاصله کرسی را به داخل مغازه می‌آورد (یعنی دشت نمودم )، مشتری دوم که می‌آمد و جنسی می‌خواست حتی… بیشتر »
 نظر دهید »

احترام به پدر و مادر

08 دی 1402 توسط بهجت اسلامي
پدرم کارگر ساده بود. حسن در کارهای خانه به پدر و مادر کمک می‌کرد. احترام خیلی زیادی برای آنها قائل بود. همیشه دست آنها را می‌بوسید. مثل یک چسب دوقلو به پدرم چسبیده بود. آنقدر که به ایشان علاقه‌مند بود. وابستگی خیلی شدیدی نسبت به پدر داشت.  دستان… بیشتر »
 نظر دهید »

نصیحت‌های پدرانه

08 دی 1402 توسط بهجت اسلامي
هر وقت بابام می‌دید لامپ اتاق یا پنکه روشنه و من بیرون اتاقم، می‌گفت چرا اسراف؟ چرا هدر دادن انرژی؟ 🤔 آب چکه می‌کرد، می‌گفت: اسراف حرامه! 😔 اتاقم که بهم ریخته بود می‌گفت: تمیز و منظم باش؛ نظم اساس دینه.. 🙄 حتی درزمان بیماریش نیز  تذکر می‌داد مدام… بیشتر »
 نظر دهید »
دی 1402
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            

تاکی گناه...؟

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس