<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>تاکی گناه...؟</title>
		<link>https://takeyqonah.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>داستان واقعی</title>
						<description>&lt;p&gt;سه روز پیش رفتم تو مغازه ی لوازم جانبی موبایل و اینجور چیزها&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد یه کابل شارژر هم میخواستم اومدم حساب کنم دیدم منشیش خیلی خیلی بی حجابه &amp;#8230; خیلی داغون&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به آقای صاحب مغازه آروم گفتم آقا میشه بگید خانوم محترم حجابشون رو رعایت کنند لطفا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت آقا به شما چه ربطی داره تو کار بقیه دخالت میکنی خریدتو بکن برو&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم ترجیح میدم جایی خرید کنم ک به قانون احترام بزاره و اومدم بیرون&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما اینجا تموم نشد که ،سرویسش کردم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تو این سه روزه روزی دو تا سه نفر رو فرستادم از مغازه خرید کنه خرید سنگین مثلا ده پونزده تومن&amp;nbsp; بعد موقع تصفیه میگن خانوم چه وضع حجابه سریع خرید میندازه میاد بیرون ،آخرین نفر از بچها ک صبح رفت عملیات انجام بده میگه یارو یه نگاهی به دختره کرد از صدتا فحش بدتر بود&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;الان از اونجا رد شدم رفتم چک کنم دیدم خانومه مقنعه سرش کرده 😂 😂 😂 😂&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
#داستان_واقعی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#حجاب&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#مطالبه_اثر_دارد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ازطرف یکی از هموطنان&lt;br /&gt;
‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://takeyqonah.kowsarblog.ir/داستان-واقعی-30&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://takeyqonah.kowsarblog.ir/داستان-واقعی-30</link>
							</item>
				<item>
			<title>رسم زیبای بازاریان قدیم</title>
						<description>&lt;p&gt;رسم بازاریان قدیم بر این بود که اول صبح&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی دکان را باز می کردند،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کرسی کوچکی را بیرون مغازه می‌گذاشتند&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اولین مشتری که می‌آمد جنس به او&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌فروخت و بلافاصله کرسی را به داخل&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مغازه می‌آورد (یعنی دشت نمودم )،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مشتری دوم که می‌آمد و جنسی می‌خواست&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حتی اگر خودش آن جنسی را داشت نگاه به&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بیرون می‌کرد که ببیند کدام‌ مغازه هنوز&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کرسی‌اش بیرون است و دشت نکرده است&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن وقت اشاره می‌کرد که برو آن دکان&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;(که کرسی‌اش بیرون است) جنس دارد و از&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;او بخر که او هم دشت اول را کرده باشد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://takeyqonah.kowsarblog.ir/رسم-زیبای-بازاریان-قدیم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://takeyqonah.kowsarblog.ir/رسم-زیبای-بازاریان-قدیم</link>
							</item>
				<item>
			<title>احترام به پدر و مادر</title>
						<description>&lt;p&gt;پدرم کارگر ساده بود. حسن در کارهای خانه به پدر و مادر کمک می‌کرد. احترام خیلی زیادی برای آنها قائل بود. همیشه دست آنها را می‌بوسید. مثل یک چسب دوقلو به پدرم چسبیده بود. آنقدر که به ایشان علاقه‌مند بود. وابستگی خیلی شدیدی نسبت به پدر داشت.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دستان پدرم چون کارگر بود ترک خورده بود و تاول زده بود. پدرم زمانی که خم می‌شد تا لیوان آب را بردارد، حسن زودتر از همه خم می‌شد و به پدرم لیوان آب را می‌داد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;همیشه می‌گفت: «این وظیفه من هست که به پدر و مادرم احترام بگذارم و احترام آنها را رعایت کنم.»&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به نقل از*: برادر شهید حسن امینی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://takeyqonah.kowsarblog.ir/احترام-به-پدر-و-مادر-27&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://takeyqonah.kowsarblog.ir/احترام-به-پدر-و-مادر-27</link>
							</item>
				<item>
			<title>نصیحت‌های پدرانه</title>
						<description>&lt;p&gt;هر وقت بابام می‌دید لامپ اتاق یا پنکه روشنه و من بیرون اتاقم، می‌گفت&lt;br /&gt;
چرا اسراف؟ چرا هدر دادن انرژی؟ 🤔&lt;br /&gt;
آب چکه می‌کرد، می‌گفت: اسراف حرامه! 😔&lt;br /&gt;
اتاقم که بهم ریخته بود می‌گفت: تمیز و منظم باش؛ نظم اساس دینه.. 🙄&lt;br /&gt;
حتی درزمان بیماریش نیز&amp;nbsp; تذکر می‌داد&lt;br /&gt;
مدام حرفهای تکراری وعذاب‌آور، 😤&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تا اینکه روز خوشی فرا رسید؛ چون می‌بایست در شرکت بزرگی برای کار، مصاحبه بدم.&lt;br /&gt;
با خود گفتم اگر قبول شدم، این خونه کسل کننده و پُر از توبیخ رو، ترک می‌کنم. 😅&lt;br /&gt;
صبح زود حمام کردم، بهترین لباسمو پوشیدم و خواستم برم بیرون که پدرم بِهم‌ پول‌ داد و با لبخند گفت: فرزندم! 😍&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;1-مُرَتب و منظم باش؛&lt;br /&gt;
2-همیشه خیرخواه دیگران‌ باش&lt;br /&gt;
3-مثبت اندیش باش؛&lt;br /&gt;
4-خودت رو باور داشته باش؛&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تو دلم غُرولُند کردم که در بهترین روز زندگیم هم از نصیحت دست بردار نیست و این لحظات شیرین رو زهرمارم می‌کنه! 😔&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با سرعت به شرکت رویایی‌ام رفتم، به در شرکت رسیدم، با تعجب دیدم هیچ نگهبان و تشریفاتی نبود، فقط چند تابلو راهنما بود!&lt;br /&gt;
به محض ورود، دیدم آشغال زیادی در اطراف سطل زباله ریخته، یاد حرف بابام افتادم؛ آشغالا رو ریختم تو سطل زباله..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اومدم تو راهرو، دیدم دستگیره در کمی از جاش دراُومده، یاد پند پدرم افتادم که می‌گفت: خیرخواه باش؛ دستگیره رو سر جاش محکم کردم تا نیوفته!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از کنار باغچه رد می‌شدم، دیدم آبِ سر ریز شده و داره میاد تو راهرو، یاد تذکر بابا افتادم که اسراف حرامه؛ لذا شیر آب رو هم بستم..‌&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پله‌ها را بالا می‌رفتم، دیدم علیرغم روشنی هوا چراغ‌ها روشنه، نصیحت بابا هنوز توی گوشم زمزمه می‌شد، لذا اونا رو خاموش کردم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به بخش مرکزی رسیدم و دیدم افراد زیادی زودتر از من برای همان کار آمدن و منتظرند نوبتشون برسه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چهره و لباسشون رو که دیدم، احساس خجالت کردم؛ خصوصاً اونایی که از مدرک دانشگاههای غربی‌شون تعریف می‌کردن!&lt;br /&gt;
عجیب بود؛ هر کسی که می‌رفت تو اتاق مصاحبه، کمتر از یک دقیقه می‌امد بیرون!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با خودم گفتم: اینا با این دَک و پوزشون رد شدن، مگر ممکنه من قبول بشم؟ عُمراً!!&lt;br /&gt;
بهتره خودم محترمانه انصراف بدم تا عذرمو نخواستن!&lt;br /&gt;
باز یاد پند پدر افتادم که مثبت اندیش باش، نشستم و منتظر نوبتم شدم 🍃 🌺&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اون‌روز حرفای بابام بهم انرژی می‌داد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;توی این فکرا بودم که اسم‌مو صدا زدن.&lt;br /&gt;
وارد اتاق مصاحبه‌ شدم، دیدم3نفر نشستن و به من نگاه می‌کنند 😳&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یکی‌شون گفت: کِی می‌خواهی کارتو شروع کنی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لحظه‌ای فکر کردم، داره مسخره‌م می‌کنه&lt;br /&gt;
یاد نصیحت آخر پدرم افتادم که خودت رو باور کن و اعتماد به نفس داشته باش!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم:&lt;br /&gt;
ِان شاءالله بعد از همین مصاحبه آماده‌ام&lt;br /&gt;
یکی از اونا گفت: شما پذیرفته شدی!!&lt;br /&gt;
باتعجب گفتم: هنوزکه سوالی نپرسیدید؟!&lt;br /&gt;
گفت: چون با پرسش که نمی‌شه مهارت داوطلب رو فهمید، گزینش ما عملی بود.&lt;br /&gt;
با دوربین مداربسته دیدیم، تنها شما بودی که تلاش کردی از درب ورود تا اینجا، نقصها رو اصلاح کنی..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در آن لحظه همه چی از ذهنم پاک شد، کار، مصاحبه، شغل و..&lt;br /&gt;
هیچ چیز جز صورت پدرم را ندیدم، کسی که ظاهرش سختگیر، اما درونش پر از محبت بود و آینده نگری..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;عزیزانم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در ماوراء نصایح و توبیخهای‌ مادرها و پدرها، محبتی نهفته است که روزی حکمت آن را خواهید فهمید&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما شاید دیگر آنها در کنار ما نباشند: می‌گن قدیما حیاطها درب نداشت&lt;br /&gt;
اگر درب داشت هیچوقت قفل نبود&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌دونید چرا قدیمیا اینقدر مخلص بودند؟&lt;br /&gt;
چرا اینقدر شاد بودن؟&lt;br /&gt;
چرا اینقدر احساس تنهایی نمی‌کردند؟&lt;br /&gt;
چرا زندگی‌ها برکت داشت؟&lt;br /&gt;
چرا عمرشون طولانی بود؟&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چون تو کتاب‌ها دنبال ثواب نمی‌گشتند&lt;br /&gt;
که چی بخونند ثواب داره،&lt;br /&gt;
دنبال عمل‌کردن بودند. فقط یک کلام می‌گفتند:&lt;br /&gt;
خدایا به داده‌هایت شکر.&lt;br /&gt;
نمی‌گفتند تشنه رو آب بدید ثواب داره&lt;br /&gt;
می‌گفتند آب بدید به بچه که طاقت نداره&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;موقعی که غذا می‌پختند، نمی‌گفتند بدیم ‌به همسایه ثواب داره، می‌گفتند بو بلند شده، همسایه میلش می‌کشه&lt;br /&gt;
ببریم اونا هم بخورن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;موقعی که یکی مریض می‌شد نمی‌گفتن&lt;br /&gt;
این دعا رو بخونی خوب می‌شی، می‌رفتن&lt;br /&gt;
خونه طرف ظرفاشو می‌شستن جارو می‌زدن، غذاشو می‌پختن که بچه‌هایش‌غصه نخورن&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اول و آخر کلامشون رحم و مهربانی بود.&lt;br /&gt;
به بچه عیدی می‌دادند، می‌گفتن دلشون شاد می‌شه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به همسایه می‌رسیدن می‌گفتن همسایه&lt;br /&gt;
از خواهر و برادر به آدم نزدیکتره&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدایا قلب ما را جلا بده که تو کتاب‌ها&lt;br /&gt;
دنبال ثواب نگردیم خودمان را اصلاح‌کنیم و با عمل کردن به ثواب برسیم‌ 💝&lt;br /&gt;
نه فقط با خواندن دعا&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مهربان باشیم&lt;br /&gt;
محبت کنیم بی‌منت&amp;#8230;💗&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://takeyqonah.kowsarblog.ir/نصیحت-های-پدرانه-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://takeyqonah.kowsarblog.ir/نصیحت-های-پدرانه-2</link>
							</item>
				<item>
			<title>حکمت ندانستن بعضی از مسائل..</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹مردی به پیامبر خدا، حضرت سلیمان، مراجعه کرد و گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ای پیامبر! می‌خواهم به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸سلیمان گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تحمل آن را نداری.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹اما مرد اصرار کرد. سلیمان پرسید:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کدام زبان؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸جواب داد:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;زبان گربه‌ها!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه‌ها را آموخت. روزی دید دو گربه با هم سخن می‌گفتند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸یکی گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;غذایی نداری که دارم از گرسنگی می‌میرم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹دومی گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نه، اما در این خانه خروسی هست که فردا می‌میرد، آن‌گاه آن را می‌خوریم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸مرد شنید و گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به خدا نمی‌گذارم خروسم را بخورید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹و آن را فروخت! گربه آمد و از دیگری پرسید:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آیا خروس مرد؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نه، صاحبش فروختش. اما گوسفند نر آن‌ها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸گربه گرسنه آمد و پرسید:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آیا گوسفند مرد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نه! صاحبش آن را فروخت. اما صاحبخانه خواهد مُرد و غذایی برای تسلی‌دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن می‌خوریم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸مرد شنید و به‌شدت برآشفت. نزد پیامبر رفت و گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گربه‌ها می‌گویند امروز خواهم مرد! خواهش می‌کنم کاری بکن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔻پیامبر پاسخ داد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خداوند خواست خروس را فدای تو کند اما آن را فروختی، سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی، پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;💢خداوند الطاف مخفی دارد، ما انسان‌ها آن را درک نمی‌کنیم. او بلا را از ما دور می‌کند، و ما با نادانی خود آن را بازپس می‌خواهیم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;💢گاهی خدا با یک ضرر مالی می‌خواهد مالمان را فدای جان خودمان یا فرزندانمان کند، ولی ما نمی‌دانیم و ناشکری می‌کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;💢چه خوب است در هر بلایی خدا را شکر کنیم. چه‌بسا بلای بزرگ‌تری در انتظار ما بوده است و خدا آن را دفع کرده است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://takeyqonah.kowsarblog.ir/حکمت-ندانستن-بعضی-از-مسائل&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://takeyqonah.kowsarblog.ir/حکمت-ندانستن-بعضی-از-مسائل</link>
							</item>
				<item>
			<title>قسمتی از در آمدت را با امام زمان علیه السلام معامله کن</title>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✨﷽✨&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹وارد میوه‌فروشی شدم. خلوت بود. قیمت موز و سیب رو پرسیدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸فروشنده گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;موز ۱۶ تومن و سیب ۱۰ تومن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹گفتم:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از هر کدوم دو کیلو به من بده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸پیرزنی وارد میوه‌فروشی شد و پرسید:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;محمدآقا سیب چند؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹میوه‌فروش پاسخ داد:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مادر کیلویی سه تومن!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸نگاه تعجب‌زده‌ام رو به سرعت به میوه‌فروش انداختم و او که متوجه تعجب و دلخوری من شده بود، چشمکی زد و با نگاهش منو به آرامش دعوت کرد. صبر کردم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹پیرزن گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;محمدآقا خدا خیرت بده! چند تا مغازه رفتم، همه‌شون سیب رو ده‌دوازده تومن می‌دن! مادر با این قیمتا که نمی‌شه میوه خرید!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸محمدآقای میوه‌فروش، یک کیلو سیب برای پیرزن کشید و اونو راهی کرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹سپس رو به من کرد و گفت:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;این پیرزن به‌تازگی پسر و عروسش رو تو تصادف از دست داده و خودش مونده با دو تا نوه‌ یتیم! من چند بار خواستم بهش کمک کنم و میوه‌ مجانی بدم اما ناراحت شد و قبول نکرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸به همین خاطر هیچ‌وقت روی میوه‌ها تابلوی قیمت نمی‌زنم تا وقتی این زن به مغازه میاد از قیمت‌ها خبر نداشته باشه و بتونه برای بچه‌هاش میوه بخره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹راستش رو بخوای من به هرکسی که نیاز داشته باشه کمک می‌کنم و همیشه با امام زمانم معامله می‌کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸دلم مثل آوار ریخته بود پایین و بسیار شرمنده بودم و بغضی سنگین تو گلوم نشسته بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔹دلم می‌خواست روی میوه‌فروش رو ببوسم. میوه‌ها رو خریدم. سوار ماشین شدم و زدم زیر گریه و در حال رانندگی از خودم و از امام زمان خجل بودم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🔸با خودم می‌گفتم:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ای کاش در طول سالیان دراز عمرم من هم قسمتی از درآمدم رو با امام زمانم معامله می‌کردم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://takeyqonah.kowsarblog.ir/قسمتی-از-در-آمدت-را-با-امام-زمان-علیه-السلام-معامله-کن&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://takeyqonah.kowsarblog.ir/قسمتی-از-در-آمدت-را-با-امام-زمان-علیه-السلام-معامله-کن</link>
							</item>
				<item>
			<title>خدا یا شکرت برای تمام نعمت های بی پایان....</title>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✨﷽✨&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;🌼 اولین روز دیدن&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍مرد مسنی به همراه پسر ٢5 ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢5 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور وهیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن، درخت‌ها حرکت می‌کنن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.&amp;nbsp; ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم، امروز اولین روزی است که پسرم می تواند ببیند&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://takeyqonah.kowsarblog.ir/خدا-یا-شکرت-برای-تمام-نعمت-های-بی-پایان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://takeyqonah.kowsarblog.ir/خدا-یا-شکرت-برای-تمام-نعمت-های-بی-پایان</link>
							</item>
				<item>
			<title>دستم در دستتان تو آرام اند.....</title>
						<description>&lt;p&gt;⬅️ خداوندا：&lt;br /&gt;
نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی&lt;br /&gt;
و نه آنقدر بدم که رهایم کنی …&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;میان این دو گم شده ام&lt;br /&gt;
هم خودم و هم تو را آزار می دهم …&lt;br /&gt;
هر چه تلاش کردم نتوانستم&lt;br /&gt;
آنی شوم که تو می خواهی&lt;br /&gt;
و هرگز دوست ندارم&lt;br /&gt;
آنی شوم که تو رهایم کنی …&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f343;  خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن &amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8221; امین یارب العالمین &amp;#8220;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://takeyqonah.kowsarblog.ir/دستم-در-دستتان-تو-آرام-اند&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://takeyqonah.kowsarblog.ir/دستم-در-دستتان-تو-آرام-اند</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
